17

همینجورے که سَـرش پاییـטּ بود و مشغـول ِ نوشتـטּ روے کاغذهـا گفت:عطــر  ِ ... زدے؟

بیشـعور دَقیقـا دُرستــ گفت اَمـا مَـטּ قآطعـانه گفتـ ґ "نه"

شِیطـونه میگه...

لا اله الا الله

رئیس بانک ملــے رو میگـ ґ 
خیلــے دوس داشتــґ بگــґ به شُمـا مَربوطــہ مگه؟؟! و...

مُنتهــے حیفــ شُد اَز روے فامیلَــґ بابامـو شناختــ و آشنـا دََر اومـد!!  :|
اِحســ ـاس نـوشـت: بـہ غیـــــرت ِ  یکــــے  بَــر خــ ـورد
/ 113 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاتف

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است

هاتف

ای مهربانی تو آبادی آفرین تر از آب از خاک من ای ابر! ای ترانه پای اجاق ها همراه ساز قلیان شب های خستگی شب های انتظارم تا صبح پای پنجره ماندن خواندن تا صبح سوی دورترین پاره ابر ای ابر مهربانی !‌ ای مهربانترین ابر می بینمت به حاشیه ی آسمان هنوز در کاره چاره سازی این خاک شوربخت

هاتف

ای مهربانی تو آبادی آفرین تر از آب از خاک من ای ابر! ای ترانه پای اجاق ها همراه ساز قلیان شب های خستگی شب های انتظارم تا صبح پای پنجره ماندن خواندن تا صبح سوی دورترین پاره ابر ای ابر مهربانی !‌ ای مهربانترین ابر می بینمت به حاشیه ی آسمان هنوز در کاره چاره سازی این خاک شوربخت

هاتف

ای مهربانی تو آبادی آفرین تر از آب از خاک من ای ابر! ای ترانه پای اجاق ها همراه ساز قلیان شب های خستگی شب های انتظارم تا صبح پای پنجره ماندن خواندن تا صبح سوی دورترین پاره ابر ای ابر مهربانی !‌ ای مهربانترین ابر می بینمت به حاشیه ی آسمان هنوز در کاره چاره سازی این خاک شوربخت

هاتف

ای مهربانی تو آبادی آفرین تر از آب از خاک من ای ابر! ای ترانه پای اجاق ها همراه ساز قلیان شب های خستگی شب های انتظارم تا صبح پای پنجره ماندن خواندن تا صبح سوی دورترین پاره ابر ای ابر مهربانی !‌ ای مهربانترین ابر می بینمت به حاشیه ی آسمان هنوز در کاره چاره سازی این خاک شوربخت

هاتف

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است

هاتف

ام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه اندوه مرا بچین که رسیده است دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم ...

هاتف

تا بادها با پرده های ساکن باد آس روستا از آشتی سخن بسراید دستان چوب پنبه ای من در خواب های زرد گندمگون نان : - تکرار واژه ی برکت - را از بر کرد . و بر صف بلند منتظران شادمانه خواند

هاتف

چه روز سرد مه آلودی چه انتظاری آیا تو باز خواهی گشت ؟ تو را صدا کردند تو را که خواب و رها بودی و گیسوان تو با رودهای جاری بود تو را به شط کهن خواندند تو را به نام صدا کردند از عمق آب و باغ کوچک گورستان را در باد به سوی شهر گشودند تمام بودن رازی شد و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه ...

آوای عشق

سلااااااااااام کم پهدایی قالبت خداییش خیلی خوکشله